Sunday, November 21, 2010
Monday, October 11, 2010
نازی
خیابون اصلی در انتها به دوراهی تبدیل میشه
تو خیابون سمت چپ صد متردورتر از دوراهی یه مدرسه دخترانه است
ناظم دم در ایستاده و به بچه های کلاس اولی روی خوشی نشون میده
نازی صبح با مامانش حرفش شده
دلش نمی خواست مامان تا دم مدرسه باهاش بیاد
از خونه که راه افتادن شروع به نق زدن میکنه
وسطای خیابون اصلی بلند بلند داد میزنه و از مامان میخواد بره
قول میده از توی پیاده رو بره
به هیچ وجه سمت خیابون نمیره
مامان دستش رو ول میکنه
نازی خودش رو به دیوار می چسبونه و آروم آروم جلو میره
مامان مضطرب میشه اما قبل اینکه بتونه نازی رو صدا کنه، نازی سر پیچ انتهای خیابون غیبش میزنه
پشت پیچ نازی با سرعت شروع به دویدن می کنه
مامان چند قدم بر میداره ؛ برای چند لحظه به به دیوار انتهای خیابون خیره میشه
چند قدم مونده به در مدرسه، نازی سرعتش رو کم میکنه
نفس نفس میزنه و با سر جواب سلام ناظم رو میده
مامان صدای زنگ رو میشنوه
نازی با صورت برافروخته بین بچه ها گم میشه
Thursday, September 30, 2010
د
دم ظهره اومد دانشگاه و دارم تو راهروی دانشکده صنایع راه میرم
خواستم اینترت پرسرعت دانشگاه رویه باردیگه امتحان کنم اما گویا قسمت نیست
از چند سال پیش که "اکانت" من رو بعد فارغ شدنم بستن، دیگه سری به سایت
دانشکده برق نزدم.
رشته ی من برق بود. برادرم هم توی همون داشگاه صنایع
میخوند. من بعد از فارغ التحصیلی میومدم اینجا و از "اکانت" اون استفاده می کردم
چند ماهی میشه که برادرم از ایران رفته. منم دیگه از اون وقت تا حالا دانشگاه نیومدم.
چند لحظه پیش سایت صنایع بودم اما "اکانت" اون رو هم بستند
دنبال دوستاش بودم که ازشون بخوام برام "ساین این" کنن اما کسی نبود.
واسه خودم تو داشنکده صنایع می چرخم . داشنجو ها میان و میرن
نزدیک انتخاب واحده و دم در استادا شلوغ تر از همیشه است
یاد برادرم می افتم و استاد راهنماش که ...که یهو میبینمش. دلم میخواد تو صورتش تف کنم
فکر می کنم الان با اون دانشجوهایی که نزدیک اتاقش جمع شدن و ورقه های انتخاب واحد رو
پر میکنن چطور برخورد میکنه. فکر نمی کنم اونها برادرم رو بشناسند.
شاید هم هیچ مشکلی با جناب استاد نداشته باشند.
همونطور که هزارها دانشجوی دیگه میان و میرن و هیچ مشکلی ندارند و اتفاقا
همین که مشکلی ندارند باعث میشه طبق برنامه درسشون رو تموم کنند و راهی بشند
اتفاقی که هیچ وقت نمیتونست برای برادر من بیافته. چون متفاوت بود. و این جا تفاوت یعنی مشکل
هر سال کلی آدم تحصیل کرده از این دانشگاه صادر میشند به پیشرفته ترین کشورها.
نمیدونم جمعیت ایرانی های فارغ التحصیل از این دانشگاه که همشون با تقریب خوبی استاد داشگاه میشند
یا نهایتا شغل "مثلا" خیلی خوبی نصیبشون میشه چقدره؛ فقط رشته برق، سالی حدود
دویست دانشجو میگیره که طبق روال عادی چیزی بیش از هشتاد درصدشون از ایران میرند.
همیشه خودم رو کسر کوچیک یک دویستم یا پنج هزارم فرض کردم که تازه با در نظر گرفتن
سالهای قبل و بعد خیلی به خودم حال دادم . کسر کوچیکی که
مهندس خوب شدنش اصلا به چشم نمیاد. به همین خاطرم ازش چشم پوشیدم
با دید مهندسی.
تصمیم گرفتم این طناب رو ول کنم و ادامه ندم . پیشبرد علم و دانش رو هم گذاشتم
واسه قسمت باقی مونده ی این کسر و خودم رفتم دنبال جنگولک بازی.
البته من به نسبت برادرم آدم محافظه کاری محسوب میشم چون همین طناب رو تا آخر فوقم ول نکردم ولی اون وسطای لیسانسش فهمید و ولش کرد؛ همیشه از این بابت بهش غبطه میخورم.
جناب استاد راهنما که معلوم نشد ،لااقل واسه من، قراره چه جوری وتو چیو به چه عنوان
راهنمایی انجام بده رفته توی اتاقش
بچه ها یکی یکی میرن تو و میان بیرون. نمیتونم تشخیص بدم جزو مشکل داران یا نه
. به نظر سیگاری که نمیاند. یادم میاد به برادرم گیر میداد که تو چرا سیگار میکشی.
شاید فکر کرده بود چون خودش سیگار نمیکشه،حق داره ،با توجه به وظیفه و مسئولیت
و ... ، در جهت همون چیزی که فکر میکنه درسته، توی همه ی مسایل شخصی دانشجوهاش
هم دخالت کنه
وقتی برادرم از پیشش می اومد و هر بار یه چیزی، یه راهنمایی، از استاد بارش شده بود
خیلی داغون و پکر بود؛
چهره ی این بچه ها که چیزی نشون نمیده؛ دلم میخواد برم ازشون بپرسم
نظرشون رو درمورد جناب استاد بدونم ؛ کسی که به نظر شخصی من اگه برادرم
نمیتونست وزن تاثیراتش رو از زندگیش حذف کنه حتما تا الان کارش به جنون میکشید
شایدم مجبور میشد به جای اینکه اون آدم رو پیش یه مشاور تو ذهنش و با وابستگیهاش بکشه
جلوی در دانشگاه خلاص کنه
حوصلش رو ندارم. حوصله حرف زدن ندارم. برادرم هم بالاخره از ایران رفت و از شر این آدم و خیلی آدمهای مشابه، خلاص شد.. با وجود همه ی دلزدگی ها و نارحتی ها و غیره اما فکر میکنم همه ی بچه هایی که
از"این" دانشگاه فراغ میشند و میرند از ایران، نسبت به جامعه شون که سخت درکشون میکنه
متفاوتند و ..مشکل دار
شاید اگه روزی برادرم ازم بخواد من ترتیب این جناب راهنما رو براش بدم، این کار رو بکنم
برام مهم نیست؛ همین که دل اون اون ور دنیا خنک بشه برام کافیه.. ولی فعلا دیگه حوصله دانشگاه رو ندارم
زنده کردن خاطراتش واقعا تلخ و ناگواره. حالام که به دید مهندسی خودم رو از دایره ی این کارگران حرفه ای و خبره ی آینده، حذف کردم، تصمیم میگیرم خیر اینترنت پر سرعت رو برای همیشه بزنم و دیگه این ورها آفتابی نشم . آفتاب ما اینجا سایه ای بیشتر نیست؛ سایه ای که دم ظهر محو میشه
Sunday, September 12, 2010
Tuesday, August 24, 2010
وبا
وَبا
وَ با با یی وُ باید بایدی
باید
گــــِـــلـــِــه
حتی برای گریه
شاید
های هایی هم
وَ هــَـم راهی
وهم- راهی
راه راهی
نیس
شاید هم
فرصتی
گاهی وُ گه گاهی
گریزی هم
غریبی
غربتی
حتی
کنار خانه ای..
همراه وُ راه خانه ای را هم
دهانی
تلخ وُ ذهنی
گیروُ چشمانی
هر آنکس می شود راهی
رهایی
ذره ذره
ذره هایی
کم
کم وُ
کم وُ
حرفی
و حرفی
حرفهایی
حرفهایی
حسابی
در حسابی
کم حسابی
هم حسابی هیچ وُ
هیچ وُ
هیچ وُ
منهایی
وَهیچی جای ِ جایی
جای جایی
وَ جای دیگرحتی هم
وَ دیگر
دیگری را هم
گرفته بی سر و پایی
بهایی
بی بهایی
هر هر و ها
هر بهایی
در هوایی
درهوای ِ هم
کنار ِ هم
و َ خواهش
خواهد و ُ خواهی
مدامی
در مدامی
گریه گریه
های و ُ هایی
زجه ها یی ...
هم
وَ تو در تو
وَ تو در تو
وَ تو
در تو
تـَـوَهـــّـم
در تو حتی هم
تو هم حتی
تو حتی هم
Thursday, August 12, 2010
کشیدن
تو پـَرمن پـَروُ همه پـَر کشیدن
پس وُ پیش وُ پایین وُ بالا، سر وُ ته کشیدن
عصا،دست و پا،گردن وُ سر کشیدن
به خاک و به خون، به بند وُ به آتش کشیدن
حصار وُ به دار، سیم خار،دور ِخود خط کشیدن
جفا، درد وُ محنت، ستم، جور ِخود را کشیدن
خط ِ راست، مو زِ ماست، قد و وزن، کم کشیدن
به سیخ وُ صف وُ محکمه، میل ِ خود را کشیدن
به دندان، به نخ، شیره وُ انفیه، عرق سر کشیدن
به اینجا به آنجا به هر جا همه جـــــا کشیدن
به طول ِ دراز،سیم وُ نفت، لوله،گاز، تلیفون کشیدن
به سر، دَرهم وُ خشتک وُ خایه وُ قد وُابرو کشیدن
یدک جانماز، آب وُ جارو، اثاث وُ کمان، نم کشیدن
پشت ِ قاب، زیر وُ رو، کیسه وُ بار وُ چاقو کشیدن
مادر وُ خواهر وُ دردسر،همه چی وُ هر چی کشیدن
شده وقت ِ آن هم زبان، هم دم وُ پرده را هم کشیدن
پس وُ پیش وُ پایین وُ بالا، سر وُ ته کشیدن
عصا،دست و پا،گردن وُ سر کشیدن
به خاک و به خون، به بند وُ به آتش کشیدن
حصار وُ به دار، سیم خار،دور ِخود خط کشیدن
جفا، درد وُ محنت، ستم، جور ِخود را کشیدن
خط ِ راست، مو زِ ماست، قد و وزن، کم کشیدن
به سیخ وُ صف وُ محکمه، میل ِ خود را کشیدن
به دندان، به نخ، شیره وُ انفیه، عرق سر کشیدن
به اینجا به آنجا به هر جا همه جـــــا کشیدن
به طول ِ دراز،سیم وُ نفت، لوله،گاز، تلیفون کشیدن
به سر، دَرهم وُ خشتک وُ خایه وُ قد وُابرو کشیدن
یدک جانماز، آب وُ جارو، اثاث وُ کمان، نم کشیدن
پشت ِ قاب، زیر وُ رو، کیسه وُ بار وُ چاقو کشیدن
مادر وُ خواهر وُ دردسر،همه چی وُ هر چی کشیدن
شده وقت ِ آن هم زبان، هم دم وُ پرده را هم کشیدن
Monday, August 9, 2010
هر بار و برای همیشه
من به آن لحظه می اندیشم
که خاطرات
چه شیرین و چه تلخ
پیش از آنکه بافده شوند
شکافده میشوند
-------------------------------------
من به شوق بامدادی می گشایم چشم
که خورشید آن هربار
و برای همیشه
طلوع می کند
-------------------------------------
من پا به زمینی میگذارم که سایه ها
در آتش ِ ایستایی ِزمان
پشت سرم
می میرند
-------------------------------------
آنچه مرا شاد میکند با من
بی هیچ نسبتی
بدون آشنایی ِ قبلی
دست می دهد
و آنچه اشکم را میریزد
هیچ رقــــتی در خود
ضعفی یا ملالی
حس نمی کند
-------------------------------------
من قدم به باغی می نهم که گلهایش
عطر غریبی دارند
و طعم میوه هایش
نچشیدنی ست
-------------------------------------
من دوستانی خواهم داشت
که حسنشان حرف تازه است
زبان تازه
و کلامی دیگر
من حتی نمیدانم که دشمنانم را
دوس بدارم یا دشمن
و شاید این
تنها عیبشان باشد
-------------------------------------
من رویایی دارم که درآن
خواب دیدن معجزه است
و آگاهی
همان تقدیر
-------------------------------------
من دانه در خاکی میکارم که بذرها
هر روز جوانه میزنند و درختان
از روز ازل
درخت بودند
-------------------------------------
من بهشتی خواهم داشت که عشق
تنها ازان ِلحظه هاست
و نه آدمها و در آن
اسمها زود فراموش میشوند
-------------------------------------
من آن لحظه را که دمی است
حتی اگر که بگویی مرگ
برای لحظه ای هم که شده
باور کردم
چه شیرین و چه تلخ
پیش از آنکه بافده شوند
شکافده میشوند
-------------------------------------
من به شوق بامدادی می گشایم چشم
که خورشید آن هربار
و برای همیشه
طلوع می کند
-------------------------------------
من پا به زمینی میگذارم که سایه ها
در آتش ِ ایستایی ِزمان
پشت سرم
می میرند
-------------------------------------
آنچه مرا شاد میکند با من
بی هیچ نسبتی
بدون آشنایی ِ قبلی
دست می دهد
و آنچه اشکم را میریزد
هیچ رقــــتی در خود
ضعفی یا ملالی
حس نمی کند
-------------------------------------
من قدم به باغی می نهم که گلهایش
عطر غریبی دارند
و طعم میوه هایش
نچشیدنی ست
-------------------------------------
من دوستانی خواهم داشت
که حسنشان حرف تازه است
زبان تازه
و کلامی دیگر
من حتی نمیدانم که دشمنانم را
دوس بدارم یا دشمن
و شاید این
تنها عیبشان باشد
-------------------------------------
من رویایی دارم که درآن
خواب دیدن معجزه است
و آگاهی
همان تقدیر
-------------------------------------
من دانه در خاکی میکارم که بذرها
هر روز جوانه میزنند و درختان
از روز ازل
درخت بودند
-------------------------------------
من بهشتی خواهم داشت که عشق
تنها ازان ِلحظه هاست
و نه آدمها و در آن
اسمها زود فراموش میشوند
-------------------------------------
من آن لحظه را که دمی است
حتی اگر که بگویی مرگ
برای لحظه ای هم که شده
باور کردم
دوباره کاش
زنگ میخورد ، غروب می شود ... دوباره کاش
خانه ام کنار خانه ی تو بود
دست میدهیم و تلخ ِ رفتنت
اشک میشود به روی گونه ها
من دوباره از کنار پیچ
رو به سوی دور دستِ تو
دست میدهم تکان... تو رفته ای ...دوباره کاش
مشقهایمان شبی کنار هم
مینوشتیم زیر نور ماه
من برای تو.. تو برای من
یا دو سمت ِ میله ی مسیرمان
زنها عقب .. مردها جلو
من به زیپ کیف وُ کفشهای بندیت
وصله می شدم
مثل جامدادیت ... دوباره کاش
مادرتو می گذاشت
میان کوچه مثل ما
بابچه های کوچه ی دویست متر آنطرف
بازی کنی کمی ...دوباره کاش
من مداد مشکی ام
نوک نداشت
یا سر مداد قرمزت
شکسته بود
باباعزیز
کودکم! مرا ز خاطرت ببر
پدر برای خاطرات تو
جز یه شهر ِپر زدود و رنگ
چیز دیگری نداشت
اگرعزیز زنده بود
تو میشدی نتیجه اش
نتیجه ی ندیده اش... بی نتیجه اش
کجاست عطر خانه ای که حوض داشت
روز و ماه وسال وفصل داشت
عید داشت
وَ میشدش کمی نفس کشید
خانه ای که خانه بود
خانه ی عزیز
خانه ای برای خاطرات من ... نه تو
چگونه گویمت که بوی جوی کوچه های آن
بوی نانوایی محل
بهار ِ درختهای نارنج و پرتغال
مرا ز بوی شهرخوش ترست
چگونه از درختهای کاج پارکها بگیرم و به کوچه های خود برم
مشام شهری ِ تو را
که قیرکوچه آسفالت کرده است
کجا روم که حس کنم تورا ..میان کودکیت
چیزی از تنفس زمین وخاک برده است
کجا برم که وقت عشق های نوجوانیت
کت ِپدر بزرگ و دود سیگارِ اشنو ویژه اش بگیردت
کجا برم تو را که وقت خوردن شراب
یاد او کنی و جرعه سرکشیدنش
نگو نپرس، خانه اش کجاست
عطر آن برای هیچ آشـِــنا یی -َم نمانده است
او و خانه و زمین و آسمان
سالهای پیش مرده است
پدر برای خاطرات تو
جز یه شهر ِپر زدود و رنگ
چیز دیگری نداشت
اگرعزیز زنده بود
تو میشدی نتیجه اش
نتیجه ی ندیده اش... بی نتیجه اش
کجاست عطر خانه ای که حوض داشت
روز و ماه وسال وفصل داشت
عید داشت
وَ میشدش کمی نفس کشید
خانه ای که خانه بود
خانه ی عزیز
خانه ای برای خاطرات من ... نه تو
چگونه گویمت که بوی جوی کوچه های آن
بوی نانوایی محل
بهار ِ درختهای نارنج و پرتغال
مرا ز بوی شهرخوش ترست
چگونه از درختهای کاج پارکها بگیرم و به کوچه های خود برم
مشام شهری ِ تو را
که قیرکوچه آسفالت کرده است
کجا روم که حس کنم تورا ..میان کودکیت
چیزی از تنفس زمین وخاک برده است
کجا برم که وقت عشق های نوجوانیت
کت ِپدر بزرگ و دود سیگارِ اشنو ویژه اش بگیردت
کجا برم تو را که وقت خوردن شراب
یاد او کنی و جرعه سرکشیدنش
نگو نپرس، خانه اش کجاست
عطر آن برای هیچ آشـِــنا یی -َم نمانده است
او و خانه و زمین و آسمان
سالهای پیش مرده است
کور و کر و ک...ر
یه عالمه خط خطی... بی سوات و پاپتــی
خوراکشون چــَـغاله ... قی میکنن مـــــَــقاله
با پــُــزیتیو ا ِنــِـرجی ... مس میکنن برنجی
تیاترشون تعزیه... خیلیاشون بعضیه
نــَــوَردشون نانـَـوَرد... با یه ا ُهــُـی زرد ِ زرد
همه ندیده دیدن ... همه نخورده ریدن
مــَـستی شده مــُـستیشون ... مـَـس آدرس ِ پـُــستیشون
انگــِـشتی انگــُـشتـِـشون ... وا میـــــــــکنه مشتشون
- دل خوششون هزاره... عقب دوتــا ی پاره
پاره شده جــد ّشـــون ... به دس ّ هف جد ّشون
شما کجا هخا کو... سبزه کجا سیارو
مکه شده کربلا... شر شده فتنه، بلا
هی تو بگو محالــــه ... میگن که چی باحاله
بنفش بگیم بَنفشه... توچشممون دَرفشه
تیغ نزنـــــی به قیـــفال... می پـَـزَنـِــت تو تیفال
تیغ نکــِــشی باســـــــِـــلیق ...سـَــر بــِکــِـشـی مهر ِ ریق
حالا تو افعی و مار... من زمرد،تو زنگار
زنگ تو بر آهنم ...زهر ِ تو پیراهنم
نیشتو اکسیر کرد... سبز مرا سیر کرد
چشمتو را برق من ...کور و کر و ک..ر کرد
خوراکشون چــَـغاله ... قی میکنن مـــــَــقاله
با پــُــزیتیو ا ِنــِـرجی ... مس میکنن برنجی
تیاترشون تعزیه... خیلیاشون بعضیه
نــَــوَردشون نانـَـوَرد... با یه ا ُهــُـی زرد ِ زرد
همه ندیده دیدن ... همه نخورده ریدن
مــَـستی شده مــُـستیشون ... مـَـس آدرس ِ پـُــستیشون
انگــِـشتی انگــُـشتـِـشون ... وا میـــــــــکنه مشتشون
- دل خوششون هزاره... عقب دوتــا ی پاره
پاره شده جــد ّشـــون ... به دس ّ هف جد ّشون
شما کجا هخا کو... سبزه کجا سیارو
مکه شده کربلا... شر شده فتنه، بلا
هی تو بگو محالــــه ... میگن که چی باحاله
بنفش بگیم بَنفشه... توچشممون دَرفشه
تیغ نزنـــــی به قیـــفال... می پـَـزَنـِــت تو تیفال
تیغ نکــِــشی باســـــــِـــلیق ...سـَــر بــِکــِـشـی مهر ِ ریق
حالا تو افعی و مار... من زمرد،تو زنگار
زنگ تو بر آهنم ...زهر ِ تو پیراهنم
نیشتو اکسیر کرد... سبز مرا سیر کرد
چشمتو را برق من ...کور و کر و ک..ر کرد
حرفی برای نگفتن
ما در خیال ِ گریزان فروخورده ی این شهر
دستان کشیده، سحرخیز
جزیی برای زمزمه
جزیی برای خویش
درد
درد
درد میکشیم و ُ کلنگ ِ تنهایــیــِــمان را
در ازدحام این نجاست ِ از آسمان به زمین خورده
سنگ
سخت
سیمان شده
می کوبیم
جان
جان
جان می کنیم
تا از دسیسه های شب پیش
بگریزیم
.
.
.
اکنون که به لب، لبه ی لبهایمان رسیده ایم
چیزی نیست
چیزی نیست
چشمان ِ بسته فقط چکـــّـه میکنند
آیینه ها هنوز
در جدال ِ وارونه جانـــبی اند
وهیج فرهنگ ِ لغاتی نیست
تا از انتهای لغات
حرفی زند به قامت ِ هیچ
حرفی زند به قامت ِ پوچ
حرف
حرف
حرف... سکوت!و
بی معنیست
چیزی برای نگفتن ... چیزی برای گفتن نیست
دستان کشیده، سحرخیز
جزیی برای زمزمه
جزیی برای خویش
درد
درد
درد میکشیم و ُ کلنگ ِ تنهایــیــِــمان را
در ازدحام این نجاست ِ از آسمان به زمین خورده
سنگ
سخت
سیمان شده
می کوبیم
جان
جان
جان می کنیم
تا از دسیسه های شب پیش
بگریزیم
.
.
.
اکنون که به لب، لبه ی لبهایمان رسیده ایم
چیزی نیست
چیزی نیست
چشمان ِ بسته فقط چکـــّـه میکنند
آیینه ها هنوز
در جدال ِ وارونه جانـــبی اند
وهیج فرهنگ ِ لغاتی نیست
تا از انتهای لغات
حرفی زند به قامت ِ هیچ
حرفی زند به قامت ِ پوچ
حرف
حرف
حرف... سکوت!و
بی معنیست
چیزی برای نگفتن ... چیزی برای گفتن نیست
Subscribe to:
Posts (Atom)

