Monday, August 9, 2010

باباعزیز

کودکم! مرا ز خاطرت ببر
پدر برای خاطرات تو
جز یه شهر ِپر زدود و رنگ
چیز دیگری نداشت
اگرعزیز زنده بود
تو میشدی نتیجه اش
نتیجه ی ندیده اش... بی نتیجه اش
کجاست عطر خانه ای که حوض داشت
روز و ماه وسال وفصل داشت
عید داشت
وَ میشدش کمی نفس کشید
خانه ای که خانه بود
خانه ی عزیز
خانه ای برای خاطرات من ... نه تو
چگونه گویمت که بوی جوی کوچه های آن
بوی نانوایی محل
بهار ِ درختهای نارنج و پرتغال
مرا ز بوی شهرخوش ترست
چگونه از درختهای کاج پارکها بگیرم و به کوچه های خود برم
مشام شهری ِ تو را
که قیرکوچه آسفالت کرده است
کجا روم که حس کنم تورا ..میان کودکیت
چیزی از تنفس زمین وخاک برده است
کجا برم که وقت عشق های نوجوانیت
کت ِپدر بزرگ و دود سیگارِ اشنو ویژه اش بگیردت
کجا برم تو را که وقت خوردن شراب
یاد او کنی و جرعه سرکشیدنش
نگو نپرس، خانه اش کجاست
عطر آن برای هیچ آشـِــنا یی -َم نمانده است
او و خانه و زمین و آسمان
سالهای پیش مرده است

No comments:

Post a Comment