Monday, August 9, 2010

دوباره کاش



زنگ میخورد ، غروب می شود ... دوباره کاش
خانه ام کنار خانه ی تو بود
دست میدهیم و تلخ ِ رفتنت
اشک میشود به روی گونه ها
من دوباره از کنار پیچ
رو به سوی دور دستِ تو
دست میدهم تکان... تو رفته ای ...دوباره کاش
مشقهایمان شبی کنار هم
مینوشتیم زیر نور ماه
من برای تو.. تو برای من
یا دو سمت ِ میله ی مسیرمان
زنها عقب .. مردها جلو
من به زیپ کیف وُ کفشهای بندیت
وصله می شدم
مثل جامدادیت ... دوباره کاش
مادرتو می گذاشت
میان کوچه مثل ما
بابچه های کوچه ی دویست متر آنطرف
بازی کنی کمی ...دوباره کاش
من مداد مشکی ام
نوک نداشت
یا سر مداد قرمزت
شکسته بود

No comments:

Post a Comment