دم ظهره اومد دانشگاه و دارم تو راهروی دانشکده صنایع راه میرم
خواستم اینترت پرسرعت دانشگاه رویه باردیگه امتحان کنم اما گویا قسمت نیست
از چند سال پیش که "اکانت" من رو بعد فارغ شدنم بستن، دیگه سری به سایت
دانشکده برق نزدم.
رشته ی من برق بود. برادرم هم توی همون داشگاه صنایع
میخوند. من بعد از فارغ التحصیلی میومدم اینجا و از "اکانت" اون استفاده می کردم
چند ماهی میشه که برادرم از ایران رفته. منم دیگه از اون وقت تا حالا دانشگاه نیومدم.
چند لحظه پیش سایت صنایع بودم اما "اکانت" اون رو هم بستند
دنبال دوستاش بودم که ازشون بخوام برام "ساین این" کنن اما کسی نبود.
واسه خودم تو داشنکده صنایع می چرخم . داشنجو ها میان و میرن
نزدیک انتخاب واحده و دم در استادا شلوغ تر از همیشه است
یاد برادرم می افتم و استاد راهنماش که ...که یهو میبینمش. دلم میخواد تو صورتش تف کنم
فکر می کنم الان با اون دانشجوهایی که نزدیک اتاقش جمع شدن و ورقه های انتخاب واحد رو
پر میکنن چطور برخورد میکنه. فکر نمی کنم اونها برادرم رو بشناسند.
شاید هم هیچ مشکلی با جناب استاد نداشته باشند.
همونطور که هزارها دانشجوی دیگه میان و میرن و هیچ مشکلی ندارند و اتفاقا
همین که مشکلی ندارند باعث میشه طبق برنامه درسشون رو تموم کنند و راهی بشند
اتفاقی که هیچ وقت نمیتونست برای برادر من بیافته. چون متفاوت بود. و این جا تفاوت یعنی مشکل
هر سال کلی آدم تحصیل کرده از این دانشگاه صادر میشند به پیشرفته ترین کشورها.
نمیدونم جمعیت ایرانی های فارغ التحصیل از این دانشگاه که همشون با تقریب خوبی استاد داشگاه میشند
یا نهایتا شغل "مثلا" خیلی خوبی نصیبشون میشه چقدره؛ فقط رشته برق، سالی حدود
دویست دانشجو میگیره که طبق روال عادی چیزی بیش از هشتاد درصدشون از ایران میرند.
همیشه خودم رو کسر کوچیک یک دویستم یا پنج هزارم فرض کردم که تازه با در نظر گرفتن
سالهای قبل و بعد خیلی به خودم حال دادم . کسر کوچیکی که
مهندس خوب شدنش اصلا به چشم نمیاد. به همین خاطرم ازش چشم پوشیدم
با دید مهندسی.
تصمیم گرفتم این طناب رو ول کنم و ادامه ندم . پیشبرد علم و دانش رو هم گذاشتم
واسه قسمت باقی مونده ی این کسر و خودم رفتم دنبال جنگولک بازی.
البته من به نسبت برادرم آدم محافظه کاری محسوب میشم چون همین طناب رو تا آخر فوقم ول نکردم ولی اون وسطای لیسانسش فهمید و ولش کرد؛ همیشه از این بابت بهش غبطه میخورم.
جناب استاد راهنما که معلوم نشد ،لااقل واسه من، قراره چه جوری وتو چیو به چه عنوان
راهنمایی انجام بده رفته توی اتاقش
بچه ها یکی یکی میرن تو و میان بیرون. نمیتونم تشخیص بدم جزو مشکل داران یا نه
. به نظر سیگاری که نمیاند. یادم میاد به برادرم گیر میداد که تو چرا سیگار میکشی.
شاید فکر کرده بود چون خودش سیگار نمیکشه،حق داره ،با توجه به وظیفه و مسئولیت
و ... ، در جهت همون چیزی که فکر میکنه درسته، توی همه ی مسایل شخصی دانشجوهاش
هم دخالت کنه
وقتی برادرم از پیشش می اومد و هر بار یه چیزی، یه راهنمایی، از استاد بارش شده بود
خیلی داغون و پکر بود؛
چهره ی این بچه ها که چیزی نشون نمیده؛ دلم میخواد برم ازشون بپرسم
نظرشون رو درمورد جناب استاد بدونم ؛ کسی که به نظر شخصی من اگه برادرم
نمیتونست وزن تاثیراتش رو از زندگیش حذف کنه حتما تا الان کارش به جنون میکشید
شایدم مجبور میشد به جای اینکه اون آدم رو پیش یه مشاور تو ذهنش و با وابستگیهاش بکشه
جلوی در دانشگاه خلاص کنه
حوصلش رو ندارم. حوصله حرف زدن ندارم. برادرم هم بالاخره از ایران رفت و از شر این آدم و خیلی آدمهای مشابه، خلاص شد.. با وجود همه ی دلزدگی ها و نارحتی ها و غیره اما فکر میکنم همه ی بچه هایی که
از"این" دانشگاه فراغ میشند و میرند از ایران، نسبت به جامعه شون که سخت درکشون میکنه
متفاوتند و ..مشکل دار
شاید اگه روزی برادرم ازم بخواد من ترتیب این جناب راهنما رو براش بدم، این کار رو بکنم
برام مهم نیست؛ همین که دل اون اون ور دنیا خنک بشه برام کافیه.. ولی فعلا دیگه حوصله دانشگاه رو ندارم
زنده کردن خاطراتش واقعا تلخ و ناگواره. حالام که به دید مهندسی خودم رو از دایره ی این کارگران حرفه ای و خبره ی آینده، حذف کردم، تصمیم میگیرم خیر اینترنت پر سرعت رو برای همیشه بزنم و دیگه این ورها آفتابی نشم . آفتاب ما اینجا سایه ای بیشتر نیست؛ سایه ای که دم ظهر محو میشه
No comments:
Post a Comment