Tuesday, August 24, 2010

وبا


وَبا

وَ با با یی وُ باید بایدی
باید
گــــِـــلـــِــه
حتی برای گریه
شاید
های هایی هم
وَ هــَـم راهی
وهم- راهی
راه راهی
نیس
شاید هم
فرصتی
گاهی وُ گه گاهی
گریزی هم
غریبی
غربتی
حتی
کنار خانه ای..
همراه وُ راه خانه ای را هم
دهانی

تلخ وُ ذهنی
گیروُ چشمانی
هر آنکس می شود راهی

رهایی


ذره ذره

ذره هایی


کم
کم وُ
حرفی

و حرفی
حرفهایی

حسابی

در حسابی
کم حسابی
هم حسابی هیچ وُ

هیچ وُ

هیچ وُ

منهایی

وَهیچی جای ِ جایی

جای جایی

وَ جای دیگرحتی هم

وَ دیگر

دیگری را هم

گرفته بی سر و پایی

بهایی

بی بهایی

هر هر و ها

هر بهایی

در هوایی

درهوای ِ هم

کنار ِ هم

و َ خواهش

خواهد و ُ خواهی

مدامی

در مدامی

گریه گریه

های و ُ هایی

زجه ها یی ...

هم
وَ تو در تو

وَ تو

در تو

تـَـوَهـــّـم

در تو حتی هم

تو هم حتی

تو حتی هم

Thursday, August 12, 2010

کشیدن

تو پـَرمن پـَروُ همه پـَر کشیدن
پس وُ پیش وُ پایین وُ بالا، سر وُ ته کشیدن

عصا،دست و پا،گردن وُ سر کشیدن
به خاک و به خون، به بند وُ به آتش کشیدن

حصار وُ به دار، سیم خار،دور ِخود خط کشیدن
جفا، درد وُ محنت، ستم، جور ِخود را کشیدن

خط ِ راست، مو زِ ماست، قد و وزن، کم کشیدن
به سیخ وُ صف وُ محکمه، میل ِ خود را کشیدن

به دندان، به نخ، شیره وُ انفیه، عرق سر کشیدن
به اینجا به آنجا به هر جا همه جـــــا کشیدن

به طول ِ دراز،سیم وُ نفت، لوله،گاز، تلیفون کشیدن
به سر، دَرهم وُ خشتک وُ خایه وُ قد وُابرو کشیدن

یدک جانماز، آب وُ جارو، اثاث وُ کمان، نم کشیدن
پشت ِ قاب، زیر وُ رو، کیسه وُ بار وُ چاقو کشیدن

مادر وُ خواهر وُ دردسر،همه چی وُ هر چی کشیدن
شده وقت ِ آن هم زبان، هم دم وُ پرده را هم کشیدن

Monday, August 9, 2010

هر بار و برای همیشه


من به آن لحظه می اندیشم
که خاطرات
چه شیرین و چه تلخ
پیش از آنکه بافده شوند
شکافده میشوند
-------------------------------------
من به شوق بامدادی می گشایم چشم
که خورشید آن هربار
و برای همیشه
طلوع می کند
-------------------------------------
من پا به زمینی میگذارم که سایه ها
در آتش ِ ایستایی ِزمان
پشت سرم
می میرند
-------------------------------------
آنچه مرا شاد میکند با من
بی هیچ نسبتی
بدون آشنایی ِ قبلی
دست می دهد
و آنچه اشکم را میریزد
هیچ رقــــتی در خود
ضعفی یا ملالی
حس نمی کند
-------------------------------------
من قدم به باغی می نهم که گلهایش
عطر غریبی دارند
و طعم میوه هایش
نچشیدنی ست
-------------------------------------
من دوستانی خواهم داشت
که حسنشان حرف تازه است
زبان تازه
و کلامی دیگر
من حتی نمیدانم که دشمنانم را
دوس بدارم یا دشمن
و شاید این
تنها عیبشان باشد
-------------------------------------
من رویایی دارم که درآن
خواب دیدن معجزه است
و آگاهی
همان تقدیر
-------------------------------------
من دانه در خاکی میکارم که بذرها
هر روز جوانه میزنند و درختان
از روز ازل
درخت بودند
-------------------------------------
من بهشتی خواهم داشت که عشق
تنها ازان ِلحظه هاست
و نه آدمها و در آن
اسمها زود فراموش میشوند
-------------------------------------
من آن لحظه را که دمی است
حتی اگر که بگویی مرگ
برای لحظه ای هم که شده
باور کردم

دوباره کاش



زنگ میخورد ، غروب می شود ... دوباره کاش
خانه ام کنار خانه ی تو بود
دست میدهیم و تلخ ِ رفتنت
اشک میشود به روی گونه ها
من دوباره از کنار پیچ
رو به سوی دور دستِ تو
دست میدهم تکان... تو رفته ای ...دوباره کاش
مشقهایمان شبی کنار هم
مینوشتیم زیر نور ماه
من برای تو.. تو برای من
یا دو سمت ِ میله ی مسیرمان
زنها عقب .. مردها جلو
من به زیپ کیف وُ کفشهای بندیت
وصله می شدم
مثل جامدادیت ... دوباره کاش
مادرتو می گذاشت
میان کوچه مثل ما
بابچه های کوچه ی دویست متر آنطرف
بازی کنی کمی ...دوباره کاش
من مداد مشکی ام
نوک نداشت
یا سر مداد قرمزت
شکسته بود

باباعزیز

کودکم! مرا ز خاطرت ببر
پدر برای خاطرات تو
جز یه شهر ِپر زدود و رنگ
چیز دیگری نداشت
اگرعزیز زنده بود
تو میشدی نتیجه اش
نتیجه ی ندیده اش... بی نتیجه اش
کجاست عطر خانه ای که حوض داشت
روز و ماه وسال وفصل داشت
عید داشت
وَ میشدش کمی نفس کشید
خانه ای که خانه بود
خانه ی عزیز
خانه ای برای خاطرات من ... نه تو
چگونه گویمت که بوی جوی کوچه های آن
بوی نانوایی محل
بهار ِ درختهای نارنج و پرتغال
مرا ز بوی شهرخوش ترست
چگونه از درختهای کاج پارکها بگیرم و به کوچه های خود برم
مشام شهری ِ تو را
که قیرکوچه آسفالت کرده است
کجا روم که حس کنم تورا ..میان کودکیت
چیزی از تنفس زمین وخاک برده است
کجا برم که وقت عشق های نوجوانیت
کت ِپدر بزرگ و دود سیگارِ اشنو ویژه اش بگیردت
کجا برم تو را که وقت خوردن شراب
یاد او کنی و جرعه سرکشیدنش
نگو نپرس، خانه اش کجاست
عطر آن برای هیچ آشـِــنا یی -َم نمانده است
او و خانه و زمین و آسمان
سالهای پیش مرده است

کور و کر و ک...ر

یه عالمه خط خطی... بی سوات و پاپتــی

خوراکشون چــَـغاله ... قی میکنن مـــــَــقاله

با پــُــزیتیو ا ِنــِـرجی ... مس میکنن برنجی

تیاترشون تعزیه... خیلیاشون بعضیه

نــَــوَردشون نانـَـوَرد... با یه ا ُهــُـی زرد ِ زرد

همه ندیده دیدن ... همه نخورده ریدن

مــَـستی شده مــُـستیشون ... مـَـس آدرس ِ پـُــستیشون

انگــِـشتی انگــُـشتـِـشون ... وا میـــــــــکنه مشتشون

- دل خوششون هزاره... عقب دوتــا ی پاره
پاره شده جــد ّشـــون ... به دس ّ هف جد ّشون

شما کجا هخا کو... سبزه کجا سیارو

مکه شده کربلا... شر شده فتنه، بلا

هی تو بگو محالــــه ... میگن که چی باحاله

بنفش بگیم بَنفشه... توچشممون دَرفشه

تیغ نزنـــــی به قیـــفال... می پـَـزَنـِــت تو تیفال

تیغ نکــِــشی باســـــــِـــلیق ...سـَــر بــِکــِـشـی مهر ِ ریق

حالا تو افعی و مار... من زمرد،تو زنگار

زنگ تو بر آهنم ...زهر ِ تو پیراهنم

نیشتو اکسیر کرد... سبز مرا سیر کرد

چشمتو را برق من ...کور و کر و ک..ر کرد

حرفی برای نگفتن

ما در خیال ِ گریزان فروخورده ی این شهر
دستان کشیده، سحرخیز
جزیی برای زمزمه
جزیی برای خویش
درد
درد
درد میکشیم و ُ کلنگ ِ تنهایــیــِــمان را
در ازدحام این نجاست ِ از آسمان به زمین خورده
سنگ
سخت
سیمان شده
می کوبیم

جان
جان
جان می کنیم
تا از دسیسه های شب پیش
بگریزیم
.
.
.
اکنون که به لب، لبه ی لبهایمان رسیده ایم
چیزی نیست
چیزی نیست
چشمان ِ بسته فقط چکـــّـه میکنند
آیینه ها هنوز
در جدال ِ وارونه جانـــبی اند
وهیج فرهنگ ِ لغاتی نیست
تا از انتهای لغات
حرفی زند به قامت ِ هیچ
حرفی زند به قامت ِ پوچ
حرف
حرف
حرف... سکوت!و
بی معنیست
چیزی برای نگفتن ... چیزی برای گفتن نیست