ما در خیال ِ گریزان فروخورده ی این شهر
دستان کشیده، سحرخیز
جزیی برای زمزمه
جزیی برای خویش
درد
درد
درد میکشیم و ُ کلنگ ِ تنهایــیــِــمان را
در ازدحام این نجاست ِ از آسمان به زمین خورده
سنگ
سخت
سیمان شده
می کوبیم
جان
جان
جان می کنیم
تا از دسیسه های شب پیش
بگریزیم
.
.
.
اکنون که به لب، لبه ی لبهایمان رسیده ایم
چیزی نیست
چیزی نیست
چشمان ِ بسته فقط چکـــّـه میکنند
آیینه ها هنوز
در جدال ِ وارونه جانـــبی اند
وهیج فرهنگ ِ لغاتی نیست
تا از انتهای لغات
حرفی زند به قامت ِ هیچ
حرفی زند به قامت ِ پوچ
حرف
حرف
حرف... سکوت!و
بی معنیست
چیزی برای نگفتن ... چیزی برای گفتن نیست
دستان کشیده، سحرخیز
جزیی برای زمزمه
جزیی برای خویش
درد
درد
درد میکشیم و ُ کلنگ ِ تنهایــیــِــمان را
در ازدحام این نجاست ِ از آسمان به زمین خورده
سنگ
سخت
سیمان شده
می کوبیم
جان
جان
جان می کنیم
تا از دسیسه های شب پیش
بگریزیم
.
.
.
اکنون که به لب، لبه ی لبهایمان رسیده ایم
چیزی نیست
چیزی نیست
چشمان ِ بسته فقط چکـــّـه میکنند
آیینه ها هنوز
در جدال ِ وارونه جانـــبی اند
وهیج فرهنگ ِ لغاتی نیست
تا از انتهای لغات
حرفی زند به قامت ِ هیچ
حرفی زند به قامت ِ پوچ
حرف
حرف
حرف... سکوت!و
بی معنیست
چیزی برای نگفتن ... چیزی برای گفتن نیست
No comments:
Post a Comment